شك حالت خوش آیندی نیست، ولی ادعای یقین خنده دار است.ولتر.فرانسوا
همراه با شکوفه هایی که در حال رشد بودند من شروع به فرسایش کردم شیر مادر ، اکسیژن ، خون ، خیابان ، کتاب ، ساز ، انسانها ، لقب ها ، سریال ها ، آئین ها و در اخر شاید احساسی زجر آور همه دست در دست فرسایش من داده اند گرچه هنوز چشمها خشک نشده اند و شب ها ساعتی میبارند هنوز هم الکل مرا سرگیجه میدهد دود مرا خواب میکند این روند فرسایش تا چندمین سالگرد و تکرار این مکرارت انسانها ادامه خواهد داشت ایستاده ام ولی احساس میکنم شخصی دیگر در من هست و هر روز خمیده تر از این رفتار ها او دارد میشکند خورد میشود در خود کاری از دستم بر نمی آید میخواهد از جسمم بیرون آید چشمهایم بی تاب هستند این روزها ! به هر واژه ای مانند کودکی 1 ساله میگریانند مرا باز میگویند که عید شده است! به راستی این واژه در من پوچ چه تعریفی دارد؟ نمیدانم چرا انسانها دنبال تاریخی یا ساعاتی یا مناسباتی هستند برای اینکه ابراز علاقه بکنند یا اینکه از هم یادی بکنند؟ ! بدی ها را فراموش کنند تازه یادشان افتاده است که میتوانند بخشنده هم باشند ! تازه یادشان افتاده که میتوانند ابراز علاقه بکنند واقعا حرفی برای گفتن نمیزارند چرا نباید در لحظه های بودن به فکر لباس نو باشند؟ چرا نباید در هر لحظه از زندگی و نفس کشیدن به فکر بخشندگی و دوست داشتن بااشند؟ چرا باید همیشه یکسری مراسم و آئین باشند که ما را هدایت کنند ؟ ! بخاطر فلان احمق گوسفند قربانی میکنند برای فلانی خرما پخش میکنند بخاطر سال جدید پیام های تبریک میفرستند ! تبریک چی؟ تبریک این که ما ادمهای روباتیکی شدیم که طبق یک زمان مشخص دلمون به حال هم میسوزه؟ یادمون
میوفته که باید رو بوسی کنیم؟ یامون میوفته که به خانه سالمندان بریم؟
یادمون میوفته که دل چند نفر رو شکستیم؟ به چند نفر خیانت کردیم؟ با احساس
چند نفر بازی کردیم چچقدر
سخت است لحظه ای که با تمام حس فرسایش ، خود را در جمعی بیهوده پیدا کنی و
در عمق ذهنت حتی این روند بیهوده فرسایش را بیهوده تر یافت کنی آری این سال نو نیست و لحظه ای تازه نیست ، این روزها تنها بیان ادامه فرسایش است و پناه انسان ها به این ثانیه ها سارا تکرار تلخی هاست برای من با تغییرش هم نتونستم از این تلخی های ناب فاصله بگیرم، دوستانی که پیش از بهمن ماه پارسال من رو به یاد دارن میدونن که پیش از این سارا مینوشت و دوباره سارا خاهد نوشت دو تا اسم برای من زیاده من میخوام سارا باااااااااااااشم هاهاهاهاهاهاهاهاها به یاد تابستان گرم و سوزان دستهایت که بر پوست تنم قدم بر میداشت و چنگش آهنگ زیبایی بر پوستم مینواخت عریان میشوم ... تا بلکه سوز و سرمای زمستان به یادم بیاورد تابستان گرم و آتشینم سالهاست غروب کرده "در یک شب لبریز از تنهایی و سکوت" نمی دانم انتظار من دیگری را تا چه حد به عذاب میکشاند بگذار منتظرت باشم این به معنی این نیست که تو خود را به من برسانی شاید تنها این دلیل باشد برای وقوع یک لحظه در تو گم شدن هنوز احساس میکنم زندگی ارزش زنده ماندن دارد لحظه هایی هست که میشود به خاطرشان زنده بود این انتظار که هیچ بوی امید ندارد را از من بگیری میشوم یک تمام شده که نه امید داشته و نه دیگر انتظار این انتظار چیزی از تو کم نمیکند بگذار همه ی مردم دنیا حرف بزنند من در حرف زدن با تو خلاصه شدم نه به جایی خاهم رسید نه آنجایی خاهم بود که دیگران هستند بگذار انتظار بکشم حتی این تنگ نظری آفتاب زمستانی را آفتاب را مینگرم چشمهایم خسته میشود...و اشک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



